موضوعات
آرشيو وبلاگ جوکستان بچه خواهرم داشت با يه دختر بچه كه دوست مهد كودكش بود ميومد.
بهش ميگم: وقتي با ياري پس چي كم داري؟
برگشته ميگه خونه خالي
منو ميگي :))
رفتم حموم دوش بگیرم لباسامو که در آوردم دیدم یه سوسک رو دیوار حمومه دمپایی برداشتم بزنم رفت لای در. درو باز کردم دیدم داره میره تو اتاق.خلاصه پریدم بیرون و زدمش(موقع زدن هم ی فحش بد بهش دادم).یهو سرمو بلند کردم دیدم من لخت و بابام وایستاده داره با تعجب نگام میکنه.
منو میگی:||||
بابام ماه به ماه بهم زنگ نمیزنه ، امروز زنگ زد تا جواب دادم سریع قطع کرد ، یهو دیدم اس ام اس داده میگه : بر ندار میخوام پیشوازتو گوش کنم ... !! منو میگی :|
سوم راهنمایی که بودم چون میرفتم کلاس فوتبال کمتر میرفتم مدرسه . بعد بابام واسم معلم خصوصی گرفته بود . امتحان ریاضی گرفتم 9/5 . بعدش به خانوادم نمی گفتم که گیر ندن واسه فوتبالم . یه روز دوربین بردم مدرسه که از رفیقام فیلم بگیرم بعد دوربین رو دادم دوستم . داشت فیلم میگرفت . اومدم خونه شاد و خندان بابام گفت فیلم رو بزار . ما هم فیلم رو گذاشتیم وسطای فیلم بود که دوست بیشعورم تو فیلم گفت اقای امیری علی امتحان ریاضی گرفته 9/5
منومیگی:|
(بابام نمیدونست بخنده یا با من دعوا کنه تو روحه اینطور رفیق)
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:21 :: نويسنده : علی کاظمی
رفتم پیش بابام .میگم بابا در این مربارو بازکن .
یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرده میگه : این همه درس خوندی در یه مربارو نمیتونی باز کنی ؟!!
منو میگی : ا
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:18 :: نويسنده : علی کاظمی
تو اتوبوس نشستم ،با راننده گرم گرفتم ازم پرسيد چي خوندي؟
گفتم: كامپيوتر
برگشته میگه ميتوني يه سي دي آهنگهاي باحال واسم بزني
,
منو میگی :|
یه مَثَل ایرانی هست که میگه
عمر دست خداست، پراید وسیله است!
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 21:56 :: نويسنده : علی کاظمی
جلوی دانشگاه با دوستم به یه پرادو تکیه داده بودیم ، یه دختره اومد گفت میشه منم به ماشینتون تکیه بدم ؟
رفیق ماام یه قیافه ای گرفتو گفت : نه الآن میخوایم بریم
.
.
.
.
.
بعد دختره با ریموت در پرادو رو باز کرد سوار شد رفت
مارو میگی :|
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 21:50 :: نويسنده : علی کاظمی
خوهرزاده : دایی قول میدی از پای لپ تاپ پا شدی من بشینم ؟
من : اره دایی .
خواهرزاده : قول دادیا !
من : باشه عزیزم . قول دادم
(2 دقیقه بعد )
خواهر زاده : دایی جون میای به من آب بدی ؟
من - اره .
(بلند شدم)
خواهر زاده : هه هه هه - بلند شدی - الان نوبت منه
منو میگی :|
صفحه قبل 1 صفحه بعد |
||
![]() |