آرشيو وبلاگ


جوکستان
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 23:35 ::  نويسنده : علی کاظمی
بچه خواهرم داشت با يه دختر بچه كه دوست مهد كودكش بود ميومد. بهش ميگم: وقتي با ياري پس چي كم داري؟ برگشته ميگه خونه خالي منو ميگي :))

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:57 ::  نويسنده : علی کاظمی
رفتم حموم دوش بگیرم لباسامو که در آوردم دیدم یه سوسک رو دیوار حمومه دمپایی برداشتم بزنم رفت لای در. درو باز کردم دیدم داره میره تو اتاق.خلاصه پریدم بیرون و زدمش(موقع زدن هم ی فحش بد بهش دادم).یهو سرمو بلند کردم دیدم من لخت و بابام وایستاده داره با تعجب نگام میکنه. منو میگی:||||

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:43 ::  نويسنده : علی کاظمی
بابام ماه به ماه بهم زنگ نمیزنه ، امروز زنگ زد تا جواب دادم سریع قطع کرد ، یهو دیدم اس ام اس داده میگه : بر ندار میخوام پیشوازتو گوش کنم ... !! منو میگی :|

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:27 ::  نويسنده : علی کاظمی
سوم راهنمایی که بودم چون میرفتم کلاس فوتبال کمتر میرفتم مدرسه . بعد بابام واسم معلم خصوصی گرفته بود . امتحان ریاضی گرفتم 9/5 . بعدش به خانوادم نمی گفتم که گیر ندن واسه فوتبالم . یه روز دوربین بردم مدرسه که از رفیقام فیلم بگیرم بعد دوربین رو دادم دوستم . داشت فیلم میگرفت . اومدم خونه شاد و خندان بابام گفت فیلم رو بزار . ما هم فیلم رو گذاشتیم وسطای فیلم بود که دوست بیشعورم تو فیلم گفت اقای امیری علی امتحان ریاضی گرفته 9/5 منومیگی:| (بابام نمیدونست بخنده یا با من دعوا کنه تو روحه اینطور رفیق)

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:21 ::  نويسنده : علی کاظمی
رفتم پیش بابام .میگم بابا در این مربارو بازکن . یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرده میگه : این همه درس خوندی در یه مربارو نمیتونی باز کنی ؟!! منو میگی : ا

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:18 ::  نويسنده : علی کاظمی
تو اتوبوس نشستم ،با راننده گرم گرفتم ازم پرسيد چي خوندي؟ گفتم: كامپيوتر برگشته میگه ميتوني يه سي دي آهنگهاي باحال واسم بزني , منو میگی :|

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:14 ::  نويسنده : علی کاظمی
یه مَثَل ایرانی هست که میگه عمر دست خداست، پراید وسیله است!

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 21:56 ::  نويسنده : علی کاظمی
جلوی دانشگاه با دوستم به یه پرادو تکیه داده بودیم ، یه دختره اومد گفت میشه منم به ماشینتون تکیه بدم ؟ رفیق ماام یه قیافه ای گرفتو گفت : نه الآن میخوایم بریم . . . . . بعد دختره با ریموت در پرادو رو باز کرد سوار شد رفت مارو میگی :|

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 21:50 ::  نويسنده : علی کاظمی
خوهرزاده : دایی قول میدی از پای لپ تاپ پا شدی من بشینم ؟ من : اره دایی . خواهرزاده : قول دادیا ! من : باشه عزیزم . قول دادم (2 دقیقه بعد ) خواهر زاده : دایی جون میای به من آب بدی ؟ من - اره . (بلند شدم) خواهر زاده : هه هه هه - بلند شدی - الان نوبت منه منو میگی :|

صفحه قبل 1 صفحه بعد

 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب